وقتی حواست نیست زیباترینی
وقتی حواست هست فقط زیبایی
حالا حواست هست؟
تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...
همه اش حرف حرف حرف...حرفای خوب!حرفای قشنگ به درد نخور!نمی دونم شاید بعد از این همه وقت بشه با کسی حرف زد و پشیمون نشد...
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرف این مجسمه هارو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه. من این حرفا رو باور کردم. اصلا باور کردنی هست؟
توانا بود هرکه دانا بود...واقعا؟؟؟؟؟؟؟!!
ز دانش دل پیر برنا بود!پس چرا من هرچی بیشتر می فهمم پیرتر می شم؟چرا دونستن مایه زجر آدم میشه؟نصیحت نمی خوام جواب منطقی می خوام.شایدم جواب همه سوالامم می دونم اما... سر هر جمله یه "شاید" ای هست که یادم میاره جز حق همه چی تو این دنیا نسبیه!حتی جواب دودوتا های خشک منطقی!!!
همیشه فکر می کردم زندگی انعکاس ذهن ما آدماست!اگه زندگی مزخرفه پس من آدم مزخرفیم!اگه بده پس من بدم...اگه من خوب شم لااقل یکی از آدمای مزخرف و بد کم می شه اما...
اما این روزگار داره بدجوری با قوانین من غریب می شه!
من با اینا غریبه ام، با مجسمه آدما، با آدمای مجسمه... این جا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست داشتنی ترن. و همون بهتر که از دور دوست داشتنی و زیبا باشن و دست نیافتنی مثل سراب! اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنها بشینن و به چیزهایی فکر کنن که دوست دارن...!
واقعیت زندگی و زندگی واقعی با ادبیات و شعر و قصه و رمان خیلی فرق داره ولی به یادموندنی ترین، تلخ ترین، در یک کلام زیباترین لحظات زندگی آدم همون لحظه هاییه که هرچند کوتاه اما زندگیش شبیه ادبیات می شه!شبیه شعر و قصه و رمان...شبیه غزل...!زندگی به زور شبیه قصه نمیشه،اما شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چیز درست بشه!
یه زمانی فکر می کردم دونستن خوشبختی میاره اما حالا می فهمم که...که... تا خوشبختیو توی چی ببینی؟؟؟؟ شاید آدمی که می دونه خیالش راحت تره که درست تصمیم می گیره اما ممکنه همین دونست عذابش بده...! اگه با این دونستن دنیاش عوض بشه، به عذابش میرزه؟؟؟شاید... شاید...شاید...
همه اش حرف حرف حرف، حرفای خوب، حرفای قشنگ به دردنخور...!
حرف خوبو همیشه آدمای خوب نمیزنن، بعضی وقتا آدما هیچ وقت مثل حرفاشون نمیشن.گاهی آدم دلش می خواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه.نه حرف حساب، نه حرف موندن، نه حرف رفتن، نه حرف به دردبخور، نه حرف به دردنخور...!
اما یه چیزایی هست که نمیشه به زبون آوردچون کلمه ای برای بیانش وجود نداره، اگه هم وجود داشته باشه کسی معناشو درک نمی کنه!به جایی می رسی که کلا ترجیح می دی سکوت کنی...!از خودت می پرسی من چرا باید یه نفرو احتیاج داشته باشم که باهاش حرف بزنم؟اصلا خودم با خودم می تونم بیشتر حرف بزنم و حرفای خودمو راحت تر بفهمم. اگه کسی به این جا برسه نه می گرده، نه انتظار می کشه، نه انتظاری داره
به چنین جایی رسیدم! به هرچه باداباد تنهایی و سکوت!چون آرامشش بیشتره چون همه ش از نارو خوردن نمی ترسی.چون دیگه نه به کسی عادت می کنی نه کسی بهت عادت می کنه!رسیدم به فاصله،سکوت،خط های همیشه موازی سرد و گذرا...سخته اما شاید لازمه!
هنوزم فکر می کنی دونستن به عذابش میرزه؟حتی اگه دنیاتو عوض کنه؟؟؟؟